شیرپلا بالاخره اتفاق افتاد. چیزی که خیلی وقت بود منتظرش بودم. صعود شبانه. زیر نور مهتاب. من شاید حالا حالاها و شاید هم هیچوقت شانس سفر با قطار توی شهرای اروپا رو نداشته باشم و حسرتش همراهم بمونه. اما صعود شبانه چیز سادهای بود که دلم نمیخواست حداقل سر این یه مورد به خودم مدیون باشم. بالاخره رفتم. با چند تا دوست خوب. رفتم و طلوع رو از جایی که دلم میخواست، دیدم. راهرفتن و صعودکردن توی شب بینظیر بود. توی مسیر از آدمایی که هر کدوم یه اسپیکر وصل کردن به خودشون و به زور سلیقهشون رو توی حلق د
برچسب:
نویسنده: ترانه بختیاری
دیروز انگار تمام دلتنگیهای دنیا به سینه من هجوم آورده بود. حالم خوب نبود و هی سعی میکردم بغضم رو قورت بدم. سر ظهر اسنپ پیدا نشد و مجبور شدم برم توی ایستگاه اتوبوس. همچنان دلتنگی داشت من رو خفه میکرد. پلیلیستم روی شافل بود و یهو صدای داریوش توی گوشم پخش شد. ساعت ۲ ظهر توی خیابون گریه کردم و آفتاب رد گریههام رو سوزوند. شب که برگشتم سرم داشت از شدت درد منفجر میشد. کلافه بودم. رفتم روی تخت توی حیاط خوابیدم و این بار با صدای رضا یزدانی گریه کردم. بعد دیدم دیگه نای گریه کردن ندارم و سردرد داره خ
برچسب:
نویسنده: ترانه بختیاری
من آدم قاطعی نیستم. از بحثکردن فراریام. اگه از کسی ناراحت باشم بهش نمیگم. حتی جرات این رو ندارم که ناراحتیم رو به روش بیارم. اگه خیلی خیلی خیلی ناراحت باشم، ارتباط چشمیم قطع میشه با اون طرف و کمکم اون نیمچه ارتباطی هم که باقی مونده بود، تموم میشه. پنجشنبه با یه نفر بحثم شد. گفت بشین حرف بزنیم. نتونستم بمونم. از زهرای عصبانی میترسیدم. میدونستم شجاعت توهین کردن بهش رو نداشتم اما بازم از خود عصبانیم میترسیدم و با اینکه اون طرف منو شکست هیچی بهش
برچسب:
نویسنده: ترانه بختیاری